کدام دل که ز دوری به جان نمی آید - ادبستان شعر پارسی % %

کدام دل که ز دوری به جان نمی آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 405

کدام دل که ز دوری به جان نمی آید

کدام جان که ز غم در فغان نمی آید

سرشک من به کجا می رود که همچون آب

دو دیده نا زده بر هم روان نمی آید

ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم

که یادم از سمن و ارغوان نمی آید

بسی شکایتم از سوز سینه در جان است

ولی ز آتش دل بر زبان نمی آید

چنان سفینه ی صبرم شکست و آب گرفت

که هیچ تخته از آن بر کران نمی آید

کسی که نام لبش می برد عجب دارم

که آب زندگیش در دهان نمی آید

معانئی که در آن صورت دل افروزست

ز من مپرس که آن در بیان نمی آید

به راستی قد سرو سهی خوشست ولیک

به راست آن که به چشمم چنان نمی آید

نمی رود سخنی در میان او خواجو

که از فضول کمر در میان نمی آید

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤