سحرگه ماه عقرب زلف من مست - ادبستان شعر پارسی % %

سحرگه ماه عقرب زلف من مست

خواجوی کرمانی – غزل شماره 182

سحرگه ماه عقرب زلف من مست

درآمد همچو شمعی شمع دردست

دو پیکر عقربش را زُهره در بُرج

کمانکش جادوش را تیر در شست

شبش مه منزل و ماهش قصب پوش

سهی سَروش بلند و سنبلش پست

بلالش خازن فردوس جاوید

هلالش حاجب خورشید پیوست

نقاب عنبری از چهره بگشود

طناب چنبری بر مشتری بست

به فندق ضیمران را تاب در داد

به عشومه گوشه ی بادام بشکست

سرشک از آرزوی خاکبوسش

روان از منظر چشمم برون جست

به لابه گفتمش بنشین که خواجو

زمانی از تو خالی نیست تا هست

فغان از جمع چون بنشست برخاست

چراغ صبح چون برخاست بنشست

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤