
حزین لاهیجی- غزل شماره 41
هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ما
گردون کر و لال است زبانِ طلب ما
ما همرهِ بختیم و تو همسایۀ خورشید
ساکن نتَوان کرد به کافور، تب ما
با عشق چه سازد خنکیهای تو زاهد؟
ای زلف، مزن بیهده پهلو به شب ما
ای عقلِ فرومایه، به اندازه قدم نه
ما بندهٔ عشقیم، نگهدار ادب ما
خورشید حزین آینه در ابر نهان کرد
از خیرگیِ دیدهٔ حیرتْ نسب ما



