به هر جا رفته‌ام از خویشتن، راه تو می‌پویم

بیدل دهلوی- غزل شماره 2049

به هر جا رفته‌ام از خویشتن، راه تو می‌پویم

اگر نزدیک، اگر دورم، غبارِ آن سرکویم

هوای ناوکی دارم ‌که هر جا گل‌ کند یادش

ببالد استخوان مانند شاخِ گل به پهلویم

به مضرابِ خیالی می‌کند توفان خروشِ من

زبانِ رشتهٔ سازم، نمی‌دانم چه می‌گویم؟

به گردون گر رسم از سجدهٔ شوقت نی‌ام غافل

چو ماهِ نو جبینی خفته در محرابِ ابرویم

دوتا شد پیکر و آهی نبالید از مزاج من

نوا در سرمه خوابانیده‌تر از چنگِ گیسویم

نشاند آخر وداعِ فرصتم در خاکِ نومیدی

غباری از تپش واماندهٔ جولانِ آهویم

تحیّر خون شد از نیرنگِ سحرآمیزیِ الفت

که من تمثالِ خود می‌بینم و آیینهٔ اویم

به تکلیفِ بهارم می‌دهی زحمت، نمی‌دانی

به جای گُل دلِ خون ‌گشته‌ای دارم که می‌بویم

تمیزِ رنگِ حالم دقّت بسیار می‌خواهد

که من از ناتوانی در نظرها رُستنِ مویم

چو شمعم گر به این رنگست شرم ‌ساز پیمایی

عرق گل می‌کنم چندان که رنگ خویش می‌شویم

چو آن مویی که آرد در تصوّر کلک نقّاشش

هنوز از ناتوانیها به پهلو نیست پهلویم

به ضبط خود چه پردازد غبارِ ناتوان من

نسیمِ کویش از خود رفتنی می‌آورد سویم

چنان محوِ تماشایِ گریبانِ خودم بیدل

که پندارم خیال او سری دارد به زانویم

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها