
می بینی !
بزرگترین آرزوی من
چه کم حرف است!
” تـو “
*****
از معجزاتش این بود كه
آغوشش
عصرِ جمعه نداشت !
*****
تا کی قرار است
همه ی قصه ها و شعرها از رفتن باشد؟
پس چه کسی کی می آید؟
*****
جانم به قربانت
نگران نباش
هر وقت آمدی
نمی گویم “ولی حالا چرا ” !
*****
از ما که گذشت !
به شما اگر رسید
به جای ما
روزی
هزار وعده
دوستش داشته باشید !
*****
و حالا پروانه ها
عاشق لامپ ها می شوند
و همه ی آدم ها
قصه ی سوختن شمع را
فراموش می کنند .
*****
پس چرا این تنهایی
من را پوست کلفت نمی کند ؟
واژگان کلیدی: اشعار بهمن عطایی،نمونه شعر بهمن عطایی،شاعر بهمن عطایی،شعرهای بهمن عطایی،شعری از بهمن عطایی،یک شعر از بهمن عطایی،نوشته های بهمن عطایی،شعر کوتاه و هایکو های بهمن عطایی.









