
آذر بیگدلی – غزل شماره 94
دوشم، به اهل بزم سر گفتگو نبود
من در خمار بودم و می در سبو نبود
پرسید: در دل تو ندانم چه آرزوست؟
غافل که در دلم به جز این آرزو نبود
جرم سگ تو نیست، گرت شب نبرد خواب
او را مکش، که ناله ی من بود، ازو نبود
دوش آمدم که پای تو بوسم، ز بیم غیر
راهی به خلوت توام از هیچ سو نبود
میخوردم از فراق تو خون دوش وقت مرگ
یعنی که بی تو آب خوشم در گلو نبود
قاصد بگو: ز دوریت آذر سپرد جان
ور گوید: از منش گله ای بود، گو نبود



