اشعار مهدی سهیلی
شعر نخست: شعر آوای خدا نیمشب از در و دیوار صدا می شنوم وز لب شبنم و گل زمزمه ها می شنوم در سکوتی که نجنبد نفسی از نفسی خیره می مانم و آوای خدا می شنوم نغمه ای می شکفد در من و از معبد روح همه دم بانگ خوش حی علی می شنوم … ادامه
شعر نخست: شعر آوای خدا نیمشب از در و دیوار صدا می شنوم وز لب شبنم و گل زمزمه ها می شنوم در سکوتی که نجنبد نفسی از نفسی خیره می مانم و آوای خدا می شنوم نغمه ای می شکفد در من و از معبد روح همه دم بانگ خوش حی علی می شنوم … ادامه
شعر نخست: فروغ بخش شب انتظار ، آمدنی است رفیق ، آمدنی ، غمگسار ، آمدنی است به خاک کوچه دیدار ، آب می پاشند بخوان ترانه ، بزن تار ؛ یار ، آمدنی است ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد ! مترس از شب یلدا ، بهار آمدنی است صدای شیهه اسب … ادامه
دلم ، شاید یکی از کفتراتون حسابی خو گرفته با هواتون شبا وقتی که می بندن درارو دلم می مونه تو صحن و سراتون یه عمره عاشقونه هر شب و روز توی شادی و غم کردم صداتون صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون ببخش از اینکه … ادامه
من کویرم،لب من تشنه ی باران علی است این لبِ تشنه یِ پر شور، غزلخوان علی است این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی است منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی است … ادامه
هنوز نبض زمان درقیام عاشوراست هنوز خطبه ی حق در کلام عاشوراست زمین،کرشمه کنان عاشقانه میبالد که ذره ذره ی خاکش به نام عاشوراست نه حرفی ازعطش و نه اسارت و مرگ است تلاش زینب و سقا،دوام عاشوراست صدای خواندن آیات آسمانی را به روی نیزه شنیدن،پیام عاشوراست حسین تشنه ی لبیک های مردم … ادامه
شعر نخست: تو ماهتاب منــی، باز عــــزم جنگ مکن ملول و خسته منم؛ قصد این پلنگ مکن خدای را صنمــا! این بتان زیبــــا را به جرم اینکه شبیه تواند سنگ مکن دلا دلا، شب معراج هر کسی جایی است هـــراس از ظلمـــات دل نهنـگ مکن اگر بــه خانه ی من آمدی چراغ بیار اگر … ادامه
شعر نخست: تو را به ساحت اين اسب بيسوار قسم به عطر كهنه ی بابونه ی بهار قسم به هر كه عاشق زيتون چشمهات شده به شرحه شرحه ی سرخ دل انار قسم به اينكه زنده و بيدار ، خشكمان زده است به خواب سيصد و نه سال كنج غار قسم به آنكه مست … ادامه
شعر نخست: برای حضرت رقیه(س) تمام می شوم امشب در آخر قصه بخواب بانوی احساس،دختر قصه یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت یکی یکی همه رفتند از در قصه ببند چشم خودت را،فقط تجسم کن میان شعله ی آتش سراسر قصه خیال کن که لبت تشنه است و از لب … ادامه
دهید مژده به یاران که یار می آید قرار گیتى چشم انتظار مى آید کلید صبح به دست و سرود عشق به لب ز انتهاى شب آن شهسوار مى آید ز تنگناى خیالم گذشته است و کنون به پهندشت دلم آشکار مى آید طلسم کین به سرانگشت مهر مى شکند بشیر دوستى پایدار مى … ادامه
چون از افق برآید انوار صبح صادق در پاى سبزه بنشین با همدمى موافق شد موسم بهاران پرلاله کوهساران بستان پر از ریاحین صحرا پر از شقایق بلبل که در غم گل مى کرد بى قرارى شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق یک سو نشسته خسرو در بزمگاه شیرین یک سو نهاده … ادامه
شعر نخست غزل همیشه شب، من و رنج قرارهای پیاپی دو چشم خیس، پر از انتظارهای پیاپی و ایستگاه که از من هزار مرتبه پر شد نشسته خیره به راه قرارهای پیاپی دوباره شعر، دوباره گناه آدم و گندم و من که خستهام از این شعارهای پیاپی شبیه عقربهها در توالی شب و روزم رها … ادامه
اگر نبود به خون تو آسمان تشنه چرا به خون تو شد تیغ خونفشان،تشنه؟ تمام اهل حَرَم از لب تو سیرابند منم که مانده ام ای خضر،در میان تشنه ز سوز تشنگی ای غنچه لب،در این گلشن گل بهار بود چون گل خزان،تشنه مگو شتاب چرا می کنی ز شوق لبم چه می کند … ادامه