بایگانی‌های داستان کوتاه عاطفی،احساسی و عاشقانه - صفحه 2 از 2 - ادبستان شعر پارسی

داستان کوتاه دو دوست

  روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید .یکی از آنها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد . دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد … ادامه

داستان کوتاه پسر و دختر معلم

  این داستان درباره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر … ادامه

داستان کوتاه امید

  يكي بود ، يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آن ها به گوش مي رسيد. شمع اول گفت: من “صلح و آرامش”هستم، اما هيچ كسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم كه به زودي مي ميرم.” سپس شعله “صلح و آرامش” ضعيف شد و … ادامه

داستان کوتاه پدر مهربان

  مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه ی فارغ التحصيلي ، … ادامه

داستان کوتاه صدف

  صدفی به صدف دیگر گفت: “درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . “ صدف دیگر با غرور گفت : “ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . “ در همان لحظه خرچنگی … ادامه

داستان کوتاه عشق

  در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردن. شادی…غم…غرور…عشق و… روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره،قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو … ادامه

داستان کوتاه ازدواج

  مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني … ادامه

داستان کوتاه عشق و دیوانگی

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک. ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم مي زارم. چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و … ادامه