گزیده غزل محمود صادقی
بیاعتنا بودن کنار یک پری سخت است
یعنی نشستن در کنارت سرسری سخت است
وقتی که حرف از چشمهایت در میان باشد
دل دادن آسان است، اما دلبری سخت است
مثل کبوتر که دلش جَلد کسی باشد
در پیش تو همدل شدن با دیگری سخت است
شاعر شدن در پیچ و تاب موی تو ساده است
اما تماشای تو با این روسری سخت است
راز مرا از عمق چشمم میتوان فهمید
دیگر تو را دیدن به چشم خواهری سخت است
_________________________________
هر شاعری که از دو چشمت باخبر نیست
اهل هنر شاید، ولی اهل نظر نیست
دل در هوای میوه ممنوعهی توست
هرچند این سیب بهشتی بیخطر نیست
آغوش تو امنیتی دارد که حتی
یکدرصدش در بیمههای معتبر نیست
بیماریام از حسرت قند لب توست
پرهیز گاهی پیشگیری از ضرر نیست
بیتو چنان آزرده از این خانهام که
انگار در کل جهانم یک نفر نیست
____________________________________
باز کن پنجره را شعرِ زلالی بفرست
شب شده، ماه من از دور هلالی بفرست
پشت این پنجرهها گاه دلت را بتکان
دو سه تا بوسه لبسوزِ خیالی بفرست
لک زد از بس که دلم از تو جوابی نشنید
لااقل پاسخی از جنسِ سوالی بفرست
نازنین گاه دو خط نامه برایم بنویس
نامهای پست کن و فرض محالی بفرست
نامهای هم ننوشتی ننوشتی گل من
محض دلتنگی من پاکت خالی بفرست
____________________________________
صبحِ لبخندت طلوعی تازه در جان من است
دیدنت آغازِ روزی نو در ایوان من است
زائرِ چشمان خود را باز میقاتی بده
بارگاه دیدگان تو خراسان من است
بیتو چشماندازِ این کوچه به جز بنبست نیست
با تو اما هر پیادهرو خیابان من است
حال من را از همین شعری که میبارم بخوان
چشمهایت: آسمانم، شعر: باران من است
روز دیدار من و تو -رود و دریا- دیدنیست
نقطهی آغاز تو آن روز پایان من است
_____________________________________
من کتاب شعر هستم، جسم و جانم کاغذیست
ریشه و اصل و نژاد و دودمانم کاغذیست
پوستم از کاغذ است و گوشتم از کاغذ است
چشم و گوش و دست و پا و استخوانم کاغذیست
صفحه به صفحه تمام سرگذشتم را بخوان
فصل در فصل از زمین تا آسمانم کاغذیست
هیچکس تنهایی من را نمیفهمد، دریغ
قسمتم این است، شاید دوستانم کاغذیست
واژه واژه حرف دارم با شما آری شما
حیف اما این زبان بیزبانم کاغذیست
_______________________________________
بنشین کنار من که هوا خوبتر شود
این عصرهای خسته و تنها به سر شود
با هیچ کس که حال تو بهتر نمیشود
وقتی تمام زندگیات یک نفر شود
تنها برای توست اگر زندهام هنوز
با من بمان که ماندن من بیشتر شود
من سالهاست بوسهی باران ندیدهام
بر من ببار تا که تنم بارور شود
سجادهایست دفتر شعرم به سمت تو
راز و نیاز من نکند بیاثر شود
___________________________________
هیزبازی نیست باور کن به چشم خواهریست
چشمها را شستهام دیگر نگاهم سرسریست
شعرخوانیهای من صرفا کمی درد دل است
تا مبادا شک کنی شاید برای دلبریست
شعر الهام است اما کو زنی الهامبخش
آنچنان زن که نگاهش کیمیای زرگریست
با خیال تخت با من باش و از چیزی نترس
آنکه میخواهد تو را آزرده قطعا دیگریست
فرصت من یک نگاه است و دریغش میکنی
آه شاید این نظربازی به چشم مشتریست
_____________________________________
جان شو که تا احیا کنی این مردهتن را
تنپوش من شو تا درارم پیرهن را
از گور تنهایی مرا بیرون بکش تا
پروانهوار از تن بدرّم این کفن را
در غربت چشمت پذیرای دلم باش
این شهروند خسته از مام وطن را
آه ای شراب ناب جام تشنهی من
لبریز کن از نشئههایت جان من را
یک شب بیا رودابه شو نقشآفرین باش
شیرین کن این یکبار کام کوهکن را
______________________________________
چیزیست در درون من اما نگفتنی
چون گوهری که در دل دریا نگفتنی
حتی زبان شعر از ابراز قاصر است
یک سینه حرف هست تمنا نگفتنی
چشمت دریچهایست به دنیای تازهای
یک پنجره برای تماشا نگفتنی
دلبستهی توایم و به بازار حسن تو
لبریز خواهشیم تقاضا نگفتنی
دیشب تو را به خواب در آغوش دیدم و
چه بوسهای ادامهی رویا نگفتنی
__________________________________
هر شب تو را غزل به غزل میسرایمت
تا روشنای صبح ازل میسرایمت
موسیقیای منجمد! ای مرمرین بدن
بانو! شبیه تاج محل میسرایمت
سر تا به پا بهشت برین است پیکرت
تا جویهای شیر و عسل میسرایمت
دنیای من بدون تو آشوب میشود
در سازمان صلح ملل میسرایمت
دلتنگ توست قافیهها و ردیفها
با واژههای بوس و بغل میسرایمت
__________________________________
و خلق کرد خدایت که با تو دیده شود
که با وجود تو زیبایی آفریده شود
تمام قصهی خلقت برای حوا بود
که از نگاه جهان، عشق، برگزیده شود
که گفته بیتو غزل دلنشین و خوشنغمه است
خوش است شعر اگر از لبت شنیده شود
بهشت و آنچه خدا وعده داده در قرآن
جهنمیست اگر بیتو گستریده شود
مرا به باغ خدا چشم آزمندی نیست
خوش است سیب اگر از تن تو چیده شود
_____________________________________
حس طوفانی یک موج جوان دارد عشق
مثل هر حادثه در خود هیجان دارد عشق
نه به چشمان قشنگ است و نه چیزی دیگر
خارج از خط لب و چشم نشان دارد عشق
«دوستت دارم» عاشق به زبانبازی نیست
شکل پیچیدهای از فن بیان دارد عشق
من از این دستتپشهای دلم فهمیدم
چیزی از نبض فراتر ضربان دارد عشق
صبر کن! جاذبه تا کار خودش را بکند
مثل افتادن یک سیب، زمان دارد عشق
_____________________________________
غمگینم اما بر لبم لبخند صوریست
دور از تو این لبخندها عین صبوریست
تلخ است حالم مثل چای دمکشیده
که سرنوشتش بیتو در زندان قوریست
باید پدر باشی و یوسف گم کنی تا
باور کنی یوسف ندیدن چشمکوریست
عاشق که باشی ناگزیر از شعر هستی
این شعرها نتهای تنهایی و دوریست
من بیش از اینها حرف دارم با تو، اما
عنوان بعضی واژهها صرفا حضوریست
_____________________________________
حرف من گرچه صریح است، تو حاشایش کن
آشکار است، ولی خواستی ایمایش کن
عشق را با چه زبانی به تو تفهیم کنم
چشم، لبریز تمناست، تماشایش کن
چیست این دیکتهی پرغلط جبرآمیز
زندگی تلخی املاست، تو انشایش کن
عشق یک نوش درآمیخته با صد نیش است
در کندو بگشای اینک و ایذایش کن
لبم از هرم لبت، سوخته، تاول زده است
مرهمش چیست به جز بوسه؟ مداوایش کن!
_______________________________________
باغ اناری، شاخههایی پرثمر داری
شاخهنباتی، حافظی در زیر سر داری
مویت قصیده، چشمهایت شاهبیتاند و
جای لبت میخانهای از شعرِ تر داری
معمولیام من با تمام دختران شهر
تنها تو از دیوانگیهایم خبر داری
هر دورهگردی عاملش که اقتصادی نیست
در کوچهها آوازهخوانی در به در داری
هربار شعرم را که خواندم آفرین گفتی
خوشحالم از اینکه به احساسم نظر داری
_____________________________________
دستم گرفت و جان مرا تارتار زد
لبها شکفت و طعنه به هرچه انار زد
یک فصل تازه در دل تقویم باز شد
وقتی که باد روسریاش را کنار زد
صاحبدلی دو چشم خوشش دید و بعد از آن
«بیدل» لقب گرفت غزلها به کار زد
هر شاعری که یک نفسی پیش او نشست
هر جا مجال داد سخن از نگار زد
تنها نه من به زلف بلندش دچار شد
یک شهر از این کمند خودش را به دار زد
_____________________________________
پاییز من زنیست که من دوست دارمش
فصلی که در تجسمِ زن دوست دارمش
این فصل را که زادهی تقویمِ عاشقیست
هر شب برای شعر شدن دوست دارمش
در زمهریرِ سخت زمستانی زمین
چون شعله در اجاق بدن دوست دارمش
تنهاییام به وسعت آغوش گرم اوست
حجمی که با تمامتِ تن دوست دارمش
پاییز جانِ من همه در قامت زنیست
که عاشقانه، بیقدغن دوست دارمش
____________________________________
به واژه واژه در این زندگی کتاب شدیم
سلوک شعر ببین! عاقبت چه ناب شدیم
در این کویر سراسر سراب و یاسآلود
به هرزه آب نجستیم و آفتاب شدیم
خوشا عطش که چنین در سراب باورمان
برای پرسش موهوم خود جواب شدیم
تمام وسعت مرغان نغمهخوان قفسیست
که ما بلند پریدیم و پس عقاب شدیم
به زیردست حوادث، به پایمال کسان
کجاست غوره ببیند که ما شراب شدیم
محمود صادقی
ارسال یک پاسخ
- 4 تالارهای گفتمان
- 177 موضوعات
- 214 ارسال
- 0 آنلاین
- 1,271 اعضا