آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

زلزله خوی

1 ارسال‌
1 کاربران
1 Reactions
63 نمایش‌
ارسال‌: 4
شروع کننده موضوع
(@تورج توجی)
عضو شده: 7 ماه قبل

اندکی بعد از غروب بود

زمین در زمستان و در کولاک مانده  کمی افسرده  و لرزان
آسمان تازه چراغ  اتاقش را خاموش کرده  و از پنجره اتاقش ستاره ها را می شمارد تا چشم ماهش به خواب رود
و هوا هم انگار سردش بود ،
و اما حال شهر
حال شهر خوب نبود و کمی   انگار خراب،
که خراب تر بود
اما در خانه ما اوضاع جور دیگر بود
تو تازه رفته بودی و من
منتظر و چشم به راه برگشتنت،
نه در اینجا بودم و نه در هیچ جای دیگری،
نمیدانم که کجا بود
اما انگار که زمان و مکان پشت دروازه های آنجا اجازه ورود نداشتند
حال عجیب و حالت غریبی بود
شلوغ بود مثل همان چند  شنبه بازاری که تو را برای اولین بار دیدم یادت می آید؟
که سیب سرخی را در دست داشتی و عاشقانه لمسش  میکردی که ناگهان نگاهمان به هم گره خورد، یادش بخیر چه خجالتی کشیدی و زیرچشمی دلبریها کردی و مرا به دنبال خود به تو در توی معماگونه ای کشاندی و من آنروز پی تو آمدم و نمی‌دانستم که تمام  عمر می شود کار من که دنبال تو بگردم!
ادم ها اینجا توجهی نمیکنند به آدم ، نه ظاهرت مهم هست و نه انگار زبان تو را می‌فهمند ........
ولی دلم روشن است که تو اینجایی، بوی تو می آید ،
اندکی قدم بر میدارم ،
در لا به لای  این همه سکوت یکی  مرا  صدا می زند ،
یکی مرا میخواند
و تو بودی،
من یک بار دگر تو را در شلوغی دیدم ، و باز  این چشم ها  و باز این چشمها که به آدم فراموشی میدهد ،
تو چه  زیبا شده بودی
چقدر دل چشم هایم برای چشمهایت تنگ شده بود،
بغض کرده بودیم خواستم بگویم کجا بودی؟
که تو مرا در آغوش گرفتی
مثل کودکی که از ترس به مادر خود  محکم چسبیده باشد ،
کم کم صدای قلبت سکوت را شکست و با قلبم مدارا نکرد ،
  چه حرفها  داشتی برای گفتن ،
چقدر حرفهای نگفته داشتی،
انگار  مدتهاست ندیده بودمت،
تند تند و با هق هق سخن می گفتی
و انگار که دیرت شده ،
سخت مرا میفشردی،
مثل بغل کردن های خداحافظی ، این بار وقتی در آغوشم بودی تازه فهمیدم که ندارمت،
این بی رحمانه ترین و بی منطق ترین حالت ممکن  هست ،
این بغض این گریه این صدای شکسته چه میگوید خدایا ?
تاز ه فهمیدم که تو سفر کردی
و تو زیر آوار این شهر ماندی
و من دیگر نمی بینم تو را
و تو دیگر بر نمی گردی
همهمه ها بیشتر میشد
و انگار که وقت ملاقات تمام شده باشد
و خدا هم کمی آنطرف تر به نظاره نشسته بود
و چیزی می‌نوشت ،ناگهان صدایی مرا جدا کرد از تو،
لعنت به این صدا
صدای امداد گری بود که میگفت جنازه تو را از زیر آوار شهر پیدا کردن
و تو رفته بودی ...
و من در خانه با دیوار  ترک برداشته
و تاریک و سیاه
هنوز باور به رفتنت ندارم
دلنوشت : تورج توجی


برچسب‌های موضوع

ارسال یک پاسخ

نام نویسنده

ایمیل نویسنده

عنوان *

پیش‌نمایش 0 رونوشت ذخیره شد