آگاهسازیها
پاککردن همه
حکایت
اسفند 02, 1404 12:46 ق.ظ
(@mohsenarman1771gmali-com)
هنرمند دو ستاره
عضو شده: 1 سال قبل
- عارفی بشنید چهار پاسخ زکس اولی یکی مرد فاسق بود ناکس
- چو گوشه لباس جمع کردم زاو گفت ای شیخ خدا میداند و فقط او
- جو دیدم مردی مست کج وراست قدم بگفتا ای شیخ با ادعا پایداری و ثابت قدم
- کودکی دیدم چراغی دردست شب تار بدو گفتم ز کجا اوردی روشنا یی بیکبار
- به کرد خاموش و با طعنه گفت جنین تو گو ای شیخ روشنایی کجا رفت بعد ازاین
- زنی زیبا دیدم که می نالید ز شوی خویش بدو گفت گیر روری زمن سپس گوی زخویش
- بگفتا ای شیخ من غرق خواهش دنیاهستم کنون که بی خبر از خود هستم همچو مجنون
- تو ای شیخ چگونه غرق محبت حضرت دوستی ؟ که ز بیم نگهی به من بر تو ارد سستی ؟ این نثر حکایتی بود که نظم تبدیل صفیق
این موضوع در 7 ماه قبل 4 بار توسط صفیق اصلاح شد
ارسال یک پاسخ
اطلاعات انجمن
- 4 تالارهای گفتمان
- 177 موضوعات
- 214 ارسال
- 0 آنلاین
- 1,271 اعضا
جدیدترین عضو ما: شهریار فرهادی
آیکونهای تالارگفتمان:
تالارگفتمان حاوی هیچ ارسال خوانده نشدهای نیست
تالار حاوی ارسالهای خوانده نشده
آیکن های موضوع:
پاسخ داده نشده
پاسخ داده شده
فعال
داغ
مهم
تایید نشده
حل شده
خصوصی
بسته شده