آرامش
خواهم اکنون من بگویم از فراق
درد هجرانی که طاقت کرد *طاق
یارِ من رفت و دل از این اتفاق
هر دَمی داغی خورَد بر روی داغ
هر رهی پویم که یابم یار خود
آنکه از رویم گرفت آثار خود
رفت و بعد از رفتنش ویرانه ام
گشته ام مدفون به این آوار خود
دل که با او بود چون شهر فرنگ
شد چونان جامی که بر آن خورده سنگ
روزگاران یکسره با من به جنگ
عرصه در این زندگیام گشت تنگ
شور بختی، بی قراری ، انتظار
بعد از او در دشت عمرم در گذار
سینه ام شد محفل هر حال زار
دل ز دنیا یکسره در *اعتذار
شادی و شورم به غم شد قلع وقمع
ای جماعت سوختم دیگر چو شمع
نالهء دل هر طپش گوید به *سمع
من نیابم از چه یارم را به جمع ؟؟
چون میان خلق آوردم قدم
هرکسی از هرکجا زخمی زدم
از جهان آنسان بجان من آمدم
گشتم اکنون بندیِ بند عدم
فکر ایام گذشته در سرم
بغض و نفرت را بیارد دربرم
من از آزار چنین حالی خراب
کنج عزلت را گزیدم لاجرم
پس به تنهایی نهادم سر،گران!
تا بیابم چهره ی یارم در آن
بسته لب اما سخن بس بیکران
رازها از صد خزان در من نهان
گشت بیماری دل صعب العلاج
شاه دیروز است و او گم کرده تاج
گر مثال خوبیام گویم ز خود
همچو ماشینم ولیکن بی کلاج
مانده ام درجا ولی پر گازوتوز
پرصدا ظاهر ولی در خود بسوز
صورتم برنا و قامت استوار
*گُردهء روحم کمان و *گوژ و *قوز
سوزم از درد و ندانم راه و چاه
زندگی طوفان غم من تکّه کاه
زیر بوران و تگرگ حادثه
بر من سرگشته گم شد جان پناه
آن چنان بگرفته بغض از من نفس
بلبلی خواهی کَنی سر در قفس
حالتم: آنکس که بر دار است به حبس
یا که آن ماهی بیرون از *اَرَس
شب چو آید، مردمان راحت به خواب
میدهند آن روز سختش را جواب
از چه شب بر روز من گیرد رکاب
تیر غم بر من ببارد صد خشاب؟
من در این حالم بگویم ای خدا
ساحل لطفت ز دلها غمزُدا
ای از عدلت به تن داری ردا
نیَّتِ خَلقم چه بود از ابتدا؟
از چه آوردی مرا در هستیام؟
چون که آوردی چرا دربستیام؟
میدهی من را عذاب و سختیام
میسِتانی شادی و سرمستیام
قاصد دوران کنون هر دم دَوان
میدهد پیغام غمها بی امان
فکرم آید که مرا در این زمان
آفریدی و بیاوردی جهان
چون که جا از بهر غم کم داشتی
ریشه ام در خاک حسرت کاشتی
مرحبا زین کار کم نگذاشتی
سینه ام را از غمان انباشتی
همدم شبهای تارم شد شراب
حسرتم شد :خنده و راحت به خواب
ای خدا طاقت ز من بُرد این عذاب
پس بفرما مرحمت کن یک جواب
کاین عذابم کی به پایان میرسد؟
زندگی ام کی به سامان میرسد
همچو باران که بیابان میرسد
یاگرسنه ای که برنان میرسد
یار محبوبم به آغوشم گذار
تا بگویم شکر آن هر دم هزار
روز و شب بینی مرا خدمتگزار
بهر هر خَلقت که دارد حال زار
یار محبوبی که من گویم از آن
نه زَراست ونه زنان؛در این زمان
شادیام با بودنش بس جاودان
گر که باشد لطف او در هر کران
بهر "آرامش" بوَد در خواهشم
چون کنون من عاشق "آرامشم"
بودنش؛: افزایش آسایشم
از غم و دردم کُند پالایشم
من از او گویم به شعر و گفتگو
او چرا با من نگردد روبرو ؟
گشتم و باز از پیاش در جستجو
گر کسی داند بگوید جای او
در کدامین سرزمین دارد قرار
بل غم و دردم دهم، ز آنش فرار
بر دلم اکنون قرار است اضطرار
وارهانیدم دگر از اغترار*
گر بیابم وَ سر آید انتظار
من ثنا گویم شما را بیشمار
رامشِ روحم بگردد پایدار
باغ خوشبختی بگیرد برگ و بار
روز خوش بر دیدهام پیدا شود
این دل سرگشتهام شیدا شود
به قلمِ: پورِ مهر
مهردادپورانیان
☑️توضیحات لازم و معانی کلماتِ نامأنوس:
*طاقت کسی را طاق کردن : صبروشکیبایی کسی را به پایان رساندن
*اعتزار: گله و شکایت کردن
*سمع: گوش
*گُردِه: کمر
*گوژ: خمیده
*قوز:برآمدگی استخوانی بدشکل که معمولا این مشکل بالای کمر و بندرت در قفسه سینه افرادی دیده شده
*اَرَس: اسم یک رودخانه که قسمتی از آن در اردبیل و آذربایجان هست
*اِغتِرار: وقتی بنابه هر دلیل فکر میکنی امنیت داری ولی از اتفاقات در امان نیستی((فریب خوردن بگمان امن بودن و محفوظ نماندن))
ارسال یک پاسخ
- 4 تالارهای گفتمان
- 177 موضوعات
- 214 ارسال
- 0 آنلاین
- 1,271 اعضا