
نظامی گنجوی – اسکندر نامه – اقبال نامه – شماره 46
انجامش روزگار هرمس
مغنی نامه
مغنی بدان جره ی جان نواز
بر آهنگ ما ناله ی نو بساز
که گشتیم چون بلبل از ناله مست
بدان ناله زین ناله دانیم رست
داستان
چو هرمس بدین ژرف دریا رسید
رهی دید کزوی رهایی ندید
فرو رفت و گفت آفرین بر کسی
که کالای کشتی ندارد بسی
چه باید گرانباریی ساختن
که باید به دریا در انداختن
جهان خانه ی وحش بود از نخست
در او بانوا هر گیاهی که رست
ز کوه گران تا به دریای ژرف
چه و بام او شد به باران و برف
چو شد آهوی گور آدم پدید
گریزنده شد گور و آهو رمید
من آن وحشی آهوم کز دست زور
به پای خودم رفت باید به گور
درین ره پناه خود از هیچکس
نسازم جز از پاک یزدان و بس
شما نیز چون عزم راه آورید
به پاکیزه یزدان پناه آورید
درین گفتنش خواب خوش باز برد
سخن را چه خسبانم او نیز مرد



