
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 189
تو چون پیمان عهدت می شکستی
چرا با ما نخستین عهد بستی
من از تو نگسلم پیوند و الفت
اگر چه رشته ی جانم گسستی
سحرگاهان برون شد مست و مخمور
به دستی ساغر و خنجر به دستی
هزاران رستخیز و فتنه برخاست
به هر جا کان پری یک دم نشستی
بده ساقی دگر رطل گرانم
که من مستم ز چشم می پرستی
بدو گفتم دهی کی کام اسرار؟
بگفتا آن زمان کز خود برستی



