
عبید زاکانی – غزل شماره 28
سر نخوانیم که سودا زده ی مویی نیست
آدمی نیست که مجنون پری رویی نیست
هرگز از بند و غم آزاد نگردد آن دل
که گرفتار کمند سر گیسویی نیست
قبله ام روی بتانست و وطن کوی مغان
به از این قبله ام و خوشتر از این کویی نیست
کس مرا از دل سرگشته نشانی ندهد
عجب از معتکف گوشه ی ابرویی نیست
میتوان دامن وصلت به کف آورد ولی
ای دریغا که مرا قوت بازویی نیست
هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد
زخم تیر مژه را مرهم و دارویی نیست
سر مویی نتوان یافت بر اعضای عبید
که در او ناوکی از غمزه ی جادویی نیست