ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت

عبید زاکانی – غزل شماره 19

ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت

مرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت

ز شرح زلف تو مویی هنوز ناگفته

دلم هزار گره در سر زبان انداخت

دهان تو صفتی از ضعیفیم میگفت

مرا ز هستی خود نیک در گمان انداخت

کمان ابروی پیوسته میکشی تا گوش

بدان امید که صیدی کجا توان انداخت

ز دلفریبی مویت سخن دراز کشید

لب تو نکته ی باریک در میان انداخت

عجب مدار که در دور روی و ابرویت

سپر فکند مه از عجز تا کمان انداخت

ز سر عشق هر آنچ از عبید پنهان بود

سرشگ جمله در افواه مردمان انداخت

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها