
عبید زاکانی – غزل شماره 41
دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد
دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد
روی زیبای تو با ماه یکایک میزد
سر گیسوی تو با باد کشاکش میکرد
سنبل زلف تو هر لحظه پریشان میشد
خاطر خسته ی عشاق مشوش میکرد
زو هر آن حلقه بر گوشه ی مه می افتاد
دل مسکین مرا نعل در آتش میکرد
تیر بر سینه ام آن غمزه ی فتان میزد
قصد خون دلم آن عارض مهوش میکرد
از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت
هر که یک بوسه طمع داشت غلط شش میکرد
پیش نقش رخ تو دیده ی خونریز عبید
صفحه ی چهره به خونابه منقش میکرد