رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

عبید زاکانی – غزل شماره 17

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

چه چاره سازم از این پس چو چاره ساز برفت

سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست

نموده روی به بیچارگان و باز برفت

به گریه چشمه ی چشمم بریخت چندان خون

که کهنه خرقه ی سالوسم از نماز برفت

جز از خیال قد و زلف یار و غصه ی شوق

دگر ز خاطرم اندیشه ی دراز برفت

ز منع خلق از این بیش محترز بودم

کنون حدیث من از حد احتراز برفت

دریغ و درد که در هجر یار و غصه ی دهر

برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت

عبید چون جرست ناله سود می نکند

چو کاروان جرس جمله بی جواز برفت

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها