
طبیب اصفهانی – غزل شماره 152
ببخشا ای که میر کاروانی
به واپس مانده ای بر ره روانی
درین گلشن من آن مرغ غریبم
که بر شاخی ندارم آشیانی
فغان نو به دام افتاده صیدیست
به گوشت گر رسد امشب فغانی
تو و ای فاخته سروت که ما را
بود بس جلوه ی سرو روانی
جبین طاعتم بنگر که فرسود
ز بس سودم به خاک آستانی
پشیمان گردی از بیداد چون خاست
ز دل آهی و تیری از کمانی
طبیب خسته وقتش خوش کزو ماند
ز حرف عشق هر سو داستانی