اگر چه حوصلۀ وصل یار نیست مرا - ادبستان شعر پارسی % %

اگر چه حوصلۀ وصل یار نیست مرا

صائب تبریزی- غزل شماره 614

اگر چه حوصلۀ وصل یار نیست مرا

قرار در دل امّیدوار نیست مرا

همان چو موج زنم دست و پا ز بیتابی

ز بحر اگر چه امید کنار نیست مرا

چو تخم سوخته آسوده ام ز نشو و نما

نظر به ریزش ابر بهار نیست مرا

به خوردن دل خود قانعم ز خوان نصیب

دو چشم در گرو انتظار نیست مرا

ز وحش و طیر گسسته است دام من پیوند

بجز گرفتن عبرت، شکار نیست مرا

خوشم به دولت پایندۀ گرفته دلی

دماغِ شادیِ ناپایدار نیست مرا

هوای عالم بالا ز من ربوده قرار

به چاربالشِ عنصر قرار نیست مرا

یکی است شنبه و آدینه پیش مشرب من

گره به رشتۀ لیل و نهار نیست مرا

جز این که در گذرد از سرِ مساعدتم

توقّع دگر از روزگار نیست مرا

مرا به مسند عزّت کشد زمانه به زور

کنون که لذّتی از اعتبار نیست مرا

رخ گشاده مرا می کند سپرداری

چو گل ملاحظه از زخم خار نیست مرا

من آن غریب نوا بلبلم درین بستان

که آشیانه بجز خار خار نیست مرا

گهر ز گرد یتیمی به آبرو گردد

ز خطّ یار به خاطر غبار نیست مرا

ازان به جیب کشم سر، که غیر رخنۀ دل

ره برون شد ازین نُه حصار نیست مرا

به زیر بال سر خود کشیده ام صائب

خبر ز آمد و رفت بهار نیست مرا

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤