
صائب تبریزی- غزل شماره 474
چسان گردد تهی از عقد گوهر سینۀ دریا؟
که هر موج خطر قفلی است بر گنجینۀ دریا
ندارد تربیت تأثیر در دلهای ظلمانی
که عنبر را نسازد پخته جوش سینۀ دریا
تپیدن گوهرم را قطرۀ سیماب می سازد
چو می افتم به فکر صحبت دیرینۀ دریا
به وصل گوهر شهوار آسان نیست پیوستن
که هر گرداب باشد مهر بر گنجینۀ دریا
دل پر خون مرا آزاد کرد از قید خودبینی
که شوید عکس را از چهره ها آیینۀ دریا
میندیش از غبار معصیت با رحمت یزدان
که گردد صاف سیل از سینۀ بی کینۀ دریا



