
صائب تبریزی- غزل شماره 475
محمل شوق کجا، کعبۀ امّید کجا
شبنم تشنه کجا، چشمۀ خورشید کجا
ظرف نظّارۀ خورشید ندارد شبنم
رتبۀ حسن کجا، حوصلۀ دید کجا
دست کوتاه من و گردن او هیهات است
بال خفّاش کجا، تارک خورشید کجا
سایه ای داشت که سرمایۀ آسایش بود
حاصل عمر تهیدست من و بید کجا
عالمی چشم به راه نگه گرم تواند
به کجا می روی ای خونی امّید کجا؟
بوریا موج شکر می زند از شیرینی
گل به سامان لب لعل تو خندید کجا؟
آب پیکان ز دل آمد سوی چشمم صائب
آخر آن چشمۀ سربسته ترا دید کجا؟