حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند - ادبستان شعر پارسی % %

حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند

 صائب تبریزی- غزل شماره 3481

حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند

رفت سیلاب به دریا و خس و خار بماند

در بساط من سودازده زان باغ و بهار

خار خاری است که در سینۀ افگار بماند

مرکز از دایره پروانۀ آزادی یافت

دل ما بود که در حلقۀ زنار بماند

بال پرواز ز هر موج سرابش دادند

هرکه در بادیۀ عشق ز رفتار بماند

عنکبوتی است که در فکر شکار مگس است

زاهد خشک که در پردۀ پندار بماند

زیر گردون خبر از حال دل من دارد

هر که را آینه در پردۀ زنگار بماند

دل به نظارۀ او شد که دگر باز آید

آب گردید و در آن لعل گهربار بماند

جان نمی خواست درین غمکده ساکن گردد

از غبار دل ما در ته دیوار بماند

شست از خونِ شفق صبح قیامت دامن

خون ما بود که بر گردن دلدار بماند

می تواند گره از کار دو عالم وا کرد

دست هرکس ز تماشای تو از کار بماند

دانۀ سوخته از خاک برآمد صائب

دل بی حاصل ما در ته دیوار بماند

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤