ندارد بحر و کان سرمایۀ دست و دل ما را - ادبستان شعر پارسی % %

ندارد بحر و کان سرمایۀ دست و دل ما را

صائب تبریزی- غزل شماره 341

ندارد بحر و کان سرمایۀ دست و دل ما را

گهر چون ابر می ریزد ز دامن سایل ما را

که می آید به سروقت دل ما جز پریشانی؟

که می پرسد بغیر از سیل راه منزل ما را؟

به تیغ بی نیازی خون آهوی حرم ریزد

سیه چشمی که در پی می دود مرغ دل ما را

ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی

توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

اگر بیطاقتی در دامن درمان نیاویزد

شکستن مومیایی می شود آخر دل ما را

مسیحا در علاج ما نفس بیهوده می سوزد

لب خاموش ساغر می گشاید مشکل ما را

چه لازم منّت خشک از فلک برداشتن صائب؟

چه رنگینی دهد این جام خالی محفل ما را؟

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤