نان به خون دل شد از تیغ زبان رنگین مرا

صائب تبریزی- غزل شماره 175

نان به خون دل شد از تیغ زبان رنگین مرا

ترزبانی در گلو شد گریۀ خونین مرا

داغ دارد شعلۀ سرگرمیم خورشید را

می شود روشن چراغ کشته بر بالین مرا

شد دو بالا حرص دنیای من از قدّ دوتا

در فلاخن گشت این خواب سبک، سنگین مرا

دشمن خونخوار از تیغ زبانم ایمن است

چون گل بی خار، منتّهاست بر گلچین مرا

حسن بی اندازه را حیرت سزاوارست و بس

بس بود فهمیدگی از مستمع، تحسین مرا

چون سپر تا چند در میدان جانبازان عشق

طعمۀ شمشیر سازد جبهۀ پرچین مرا

این سر پر شور کز قسمت نصیب من شده است

زود خواهد کرد با منصور، هم بالین مرا

شورش مجنون من از کوه غم ساکن نشد

کی تواند داد سنگ کودکان تسکین مرا؟

داغ نومیدی مرا از لاله زاران خوشترست

چشم بر روزن بود از خانۀ رنگین مرا

زهره می بازد عقاب از خندۀ مستانه ام

من نه آن کبکم که صید خود کند شاهین مرا

رزق دندان ملامت می شود صائب لبش

همچو خون مرده هر کس می کند تلقین مرا

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها