
صائب تبریزی- غزل شماره 3217
ز من راز دل صد چاک پوشیدن نمی آید
ز بوی گل، نفس در سینه دزدیدن نمی آید
اگرچه خار این بستانم، اما خار دیوارم
ز دست کوته من دل خراشیدن نمی آید
اگر دریای گوهر زیر دامن چون حباب آرم
ز چشم سیر من بر خویش بالیدن نمی آید
ز خواب نیستی برجسته ام از شورش هستی
ز دست من بغیر از چشم مالیدن نمی آید
فلکها سینه می دزدند از داغ جنون من
ز هر کم ظرف رطل عشق نوشیدن نمی آید
مرا مست لقا سر در بیابان جهان دادی
ندانستی ز مستان غیر لغزیدن نمی آید؟
به هر سروی که پیچم نگسلم پیوند ازو هرگز
ز من چون تاک بر هر نخل پیچیده نمی آید
بشو دست از جهان گر چشمِ فیض از صبحدم داری
که از دست نگارین شیر دوشیدن نمی آید
به یک نیت تمام عمر می آرم بسر صائب
به هر نیت ز من چون قرعه غلطیدن نمی آید



