
صائب تبریزی- غزل شماره 1846
ز روی گرم تو خورشید حشر نور گرفت
قیامت از لب چون پستۀ تو شور گرفت
نقاب شرم چو از روی آتشین برداشت
کلیم دست به رخسار شمع طور گرفت
دو صبح دست در آغوش یکدگر کردند
گلوی شیشه چو با ساعد بلور گرفت
چنان شکستگی دل ز پا فکند مرا
که نقش، پهلویم از نقش پای مور گرفت
ز آشیانۀ خفّاش، دل سیه تر بود
رخ تو خانۀ چشم مرا به نور گرفت
دلی که داشتم از جان خود عزیزترش
کمان ابروی او از کفم به زور گرفت
نمی شوند ز نان سیر، دست چرخ مگر
خمیر مایۀ خلق از گِل تنور گرفت؟
ز چاهِ کلک من آید گهر برون صائب
چنان که طوفان جوش از دل تنور گرفت



