
صائب تبریزی- غزل شماره 3042
ز رخسار تو رنگ از گلشن ایجاد می خیزد
ز رفتار تو از آب روان فریاد می خیزد
به هر گلشن که با آن قد رعنا جلوه گر گردی
به تعظیم تو سرو از جای خود آزاد می خیزد
ز آب آیینۀ روشن پذیرد زنگ و شیرین را
ز دل زنگار از تردستی فرهاد می خیزد
کجا خون می تواند شست رنگ از غنچۀ پیکان؟
به می کی گرد کلفت از دل ناشاد می خیزد؟
اگر چون کاسه خالی نیستند از مغز این سرها
چرا انگشت بر هر لب زنی فریاد می خیزد؟
کند از علم رسمی پاک، دل را ساده لوحیها
به صیقل جوهر از آیینۀ فولاد می خیزد
چرا صائب به هم دارند غیرت کشتگان او؟
رقم یکدست اگر از خامۀ فولاد می خیزد



