
صائب تبریزی- غزل شماره 1661
به چشم خفته شکرخواب اگرچه مهتاب است
بیاض دیدۀ روشندلان شکرخواب است
میان باده کشان بی تکلّفی باب است
رعایت ادب اینجا خلاف آداب است
به زیر چرخ نمانَد دل تمام عیار
صدف شکن بود آن گوهری که شاداب است
مخور فریب سخاوت ز چرخ کجرفتار
که طعمه ای که دهد روی پوشِ قلّاب است
شتاب در ره مقصد درنگ می آرد
که خرج راه شود رهروی که بیتاب است
مده به خلوت دل ره فسرده طبعان را
چراغ مرده چه لایق به کنج محراب است؟
بغیر مسجد و میخانه ای که مستثناست
نخوانده هر که به هر خانه رفت سیلاب است
اگرچه آب نسازد چراغ را روشن
فروغ شعلۀ آواز از می ناب است
میان صوفی پشمینه پوش و زاهد خشک
تفاوتی است که در خارپشت و سنجاب است
به گرد دامن منزل کجا رسی صائب؟
چنین که عزم ترا پای سعی در خواب است