
صائب تبریزی- غزل شماره 3250
کور باد آن که ز روی تو نظر می پیچد
سر مبادش که ز شمشیر تو سر می پیچد
سنبلی از ته هر سنگ برون می آید
آه فرهاد چو در کوه و کمر می پیچد
شیون دل بود از چشم، که در خانه صدا
دایم از رهگذر حلقۀ در می پیچد
تا قیامت درِ دل بسته نخواهد ماندن
عاقبت دستِ دعا قفلِ اثر می پیچد
بر تهیدستی آغوش بگریم صائب
هاله ای را چو ببینم به قمر می پیچد



