
صائب تبریزی- غزل شماره 1662
غبار هستی ما پرده دار سیلاب است
کتان طاقت ما شیرمست مهتاب است
دهان شیر بود خوابگاه وادی عشق
حصار عافیت این محیط، گرداب است
چنان ز سیر چمن خاطرم گزیده شده است
که شاخ گل به نظر آستین قصّاب است
عیار آتش روی ترا چه می داند؟
هنوز دیدۀ آیینه در شکرخواب است
اگر ز غیبت ما در حضور می افتند
حضور خاطر ما در حضور احباب است
ترا چه بهره ز رنگینی کلام بود؟
که همچو طفلان چشمت به سرخی باب است
به دورِ زلفِ تو کفر آنچنان رواج گرفت
که طاق نسیان امروز طاق محراب است
سر مشاهدۀ عیب خود اگر داری
کدام آینه بهتر ز عالم آب است؟
چرا خموش نگردند طوطیان صائب؟
سخن شناس درین روزگار نایاب است