
صائب تبریزی- غزل شماره 2834
ز آهم بیستون سرچشمهٔ سیماب میگردد
دل آهن ز برق تیشۀ من آب میگردد
درین دریا نه تنها قطره سر از پا نمیداند
زبان موج میپیچد، سر گرداب میگردد
به داد حق قناعت کن که با اکسیر خرسندی
به خاکستر اگر پهلو نهی سنجاب میگردد
کمر بسته است نُه گردون به خون آبروی من
به آب روی من پنداری این دولاب میگردد
عقیق بینیازی نیست در گنجینهٔ شاهان
سکندر گرد عالم بهر یک دم آب میگردد
اگر داری تلاش وصل دست از جان بشو صائب
که شبنم را دل از قرب گلستان آب میگردد