
صائب تبریزی- غزل شماره 3430
اگر آن غمزۀ خونریز مصوّر میشد
آب آیینه چو شمشیر به جوهر میشد
بود شیرازهاش اندیشۀ آن موی میان
پارههای دلم آن روز که دفتر میشد
جگر سوختۀ فاختگان آبکش است
ورنه از سایۀ سرو تو زمین تر میشد
قد رعنای تو میکرد اگر قامت راست
سرو با سبزۀ خوابیده برابر میشد
شب که رخسار تو از باده برافروخته بود
شعله پنهان به ته بال سمندر میشد
گل رخسار عرقناک ترا گر میدید
باغ جنت خجل از چشمۀ کوثر میشد
خشک ناگشته به دلدار رسیدی خط من
نامۀ شوقم اگر بال کبوتر میشد
اگر از تیغ تو میشد جگر من سیراب
سبزۀ خضر ز شادابی من تر میشد
میشد از غیرت شاهان دل مسکینان خون
وصل او گر به زر و زور میسر میشد
بود از چاشنی خاک قناعت غافل
مور روزی که گرفتار به شکر میشد
بودم آن روز من از جملۀ آزاده روان
که مرا سدّ رمق سدّ سکندر میشد
گشت از تلخی ایّام گوارا صائب
ورنه شیرینی جان زود مکرر میشد