
صائب تبریزی- غزل شماره 2672
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود
خارخار کعبه از خار مغیلان کم شود
نیست در پیکان سرایت خندۀ سوفار را
تنگی دلها کی از لبهای خندان کم شود؟
خون به خون شستن ندارد جز ندامت حاصلی
عشق دردی نیست کز سیر گلستان کم شود
وسعت مشرب کند هموار وضع چرخ را
شور سیلاب بهاران در بیابان کم شود
تا بود پیوسته با لعل لب سیراب یار
آب هیهات است ازان چاه زنخدان کم شود
گر به بلبل واگذارد دیده بانی باغبان
نیست ممکن برگ سبزی از گلستان کم شود
می کند خم بادۀ کم جوش را پرزورتر
خوبی یوسف کجا از چاه و زندان کم شود
حسنِ کامل می کند کوتاه دست زلف را
در بلندی سایۀ خورشید تابان کم شود
دیدۀ شور سکندر تا بود در چاشنی
خضر را کی تشنگی از آب حیوان کم شود؟
عرض نعمت دستگاه حرص را سازد زیاد
نیست ممکن حرص مور از شکّرستان کم شود
گر کند صد ماه نو را هر زمان ماه تمام
نیست ممکن ذرّه ای از مهر تابان کم شود
لنگر بیتابی دریا نمی گردد گهر
کی جنون دیوانه را از سنگ طفلان کم شود؟
باده نتوانست صائب زنگ غم از دل زدود
از گهر گرد یتیمی کی به طوفان کم شود؟



