
صائب تبریزی- غزل شماره 2400
خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد
آب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد
عشق مجنون را به خلوتگاه وحدت برده است
ناقۀ لیلی عبث گردی به هامون می خورد
پای لیلی را نگارین می کند خوناب درد
گر به سنگی در بیابان پای مجنون می خورد
برگ سبزی نیستم ممنونِ چرخ و انجمش
مرغ در کنج قفس روزی ز بیرون می خورد
سرو دلگیرست از بدگویی مرغان باغ
هرچه ناموزون بود بر طبع موزون می خورد
تا ز ماه نو فلک آرد لب نانی به دست
از شفق هر شام صائب غوطه در خون می خورد



