آیینۀ خورشید دل بی هوس ماست - ادبستان شعر پارسی % %

آیینۀ خورشید دل بی هوس ماست

صائب تبریزی- غزل شماره 2113

 

آیینۀ خورشید دل بی هوس ماست

بیداری آفاق چو صبح از نفس ماست

هر چند نفس آینه را تار نماید

روشنگر آیینۀ دلها نفس ماست

لیلی که گران است بر او نالۀ مجنون

از حلقه بگوشان نوای جرس ماست

چون شاخ پر از گل ز سر خویش گذشتن

با چهرۀ خندان، ثمر پیشرس ماست

گرگی که کشیده است به خون شیردلان را

امروز به صد خواریِ سگ، در مرس ماست

تا هست بجا رشته ای از خرقۀ هستی

هر خار درین دامن صحرا عسس ماست

هر چند چو نی هستی ما قالب خشکی است

بیداری این مرده دلان از نفس ماست

دود از جگر طور به یک جلوه برآرد

این برق جهانسوز که در خار و خس ماست

امروز حریصی که به اقبال قناعت

در ناخن شکّر شکند نی، مگس ماست

آن زنده دلانیم که دلهای گرانخواب

آسوده به امّید صدای جرس ماست

هست از می گلرنگ بهار طرب ما

هر جا که بود زاهد خشکی قفس ماست

زنّار رگ خامی ما چون رگ سنگ است

خورشید کباب ثمر دیررس ماست

از بی ادبی نعمت آن حسن خداداد

درماندۀ تدبیر دل بوالهوس ماست

صائب صله ای چشم نداریم ز خوبان

انصافی ازین سنگدلان ملتمس ماست

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤