
صائب تبریزی- غزل شماره 1999
غم را اگر برون ندهد سینه آینه است
گر زنگ را فرو خورد آیینه آینه است
مشّاطۀ جهان، نظر پاک بین توست
عالم منوّرست اگر سینه آینه است
روشندلان ز پرتو مهرند بی نیاز
شمع و چراغ خانۀ آیینه آینه است
صافی دلان میکده را پاک دیده ایم
در دل نگیرد آن که ز کس کینه آینه است
از اهل دل حضور لباس نمد بپرس
قیمت شناس خرقۀ پشمینه آینه است
اخفای راز عشق تو در سینه چون کنم؟
سیماب، گوهر من و گنجینه آینه است
در روزگار خطّ تو چون آب و سبزه شد
با زنگ اگرچه دشمن دیرینه آینه است
از بس که صیقلی شده است از فروغ حسن
دیوار جلوه گاه ترا پینه آینه است
با تیر غمزۀ تو کز آهن گذر کند
آن پر دلی که کرد سپر سینه آینه است
این آن غزل که گفت فصیحیّ پاکدل
گر زشت را نکو کند آیینه آینه است