
صائب تبریزی- غزل شماره 2699
جان بیمغزان به خاک تیره واصل میشود
کاروانِ کف بیابان مرگِ ساحل میشود
میشود تن، روحِ تنپرور به اندک فرصتی
قطرۀ ناصاف آخر مهرۀ گل میشود
جسم هر کس را فلک چون رشته پیچ و تاب داد
عاقبت شیرازۀ جمعیّت دل میشود
جامۀ فتح است آگاهی درین وحشتسرا
غوطه در خون میزند صیدی که غافل میشود
زیر با منّت از بدخویی خلقم که موج
واصل دریا ز دست ردّ ساحل میشود
دوستی با ناتوانان مایۀ روشندلی است
موم چون با رشته سازد شمع محفل میشود
شبنم از روشن روانی محو شد در آفتاب
هرکه صائب صاف گردد زود واصل میشود