اشعار روح الله ساریجلو

اشعار روح الله ساریجلو
شعر نخست :
گیسو مجعد ، ابرو کشیده ، سیاه چشم
چادر به رو بگیر ، نیفتد به ماه ، چشم
آهوی چشم های تو دام اند ای پلنگ
بیرون رمیده سمت مرا گاه گاه چشم
بود و نبود شاعری ام چشم های توست
صیاد ، چشم ، چشم ، غزال و پناه ، چشم
شیطان نگاه ، مکر مجسم ، تمام سحر
بالا بلند کفر ، زبان شر ، گناه چشم
” المستغاث ” از مژه ی تا به ابرویت
المستغاث منک بک ای سیاه چشم
شیطان شدم به بوسه تو را ، گفتی ام که : نه !
ایمان شدم که گفتی ام : ای بوسه خواه ، چشم !
بی روسری خوارج گیسوت ، شر شدند
دنبال شرک موی تو هم یک سپاه چشم
این جنگ ابتدا ازل و انتها ابد
جنگی است بین افسد و فاسد ، نگاه چشم
بود از خدا پر از عطش آن روزه دار ، قلب
یه لحظه کرد آن همه تب را تباه ، چشم
شعر دوم :
خدا به فکر فرو رفت: اين پری بشود ؟
و يا برای جهانم پيمبری بشود ؟
کمی شبيه خودم باشد اين؟ اگر باشد
به شکل خالق خود شاه دلبری بشود
خدا به فکر که : آيا برای من باشد
و يا بيايد و زيبای ديگری بشود ؟
به ذهن داشت که آن را فقط پرنده کند
به آسمان بدهد تا کبوتری بشود
نشست تا که اگر مرد مثل يوسف را
و يا شبيه به مريم، که دختری بشود
و دست برد که از ماه تکه ای . . . نه ! نَکند
اراده کرد که تا ماه بهتری بشود
نگاه کرد به آهو که : اين دو چشم؟ اگر
قشنگتر بکشم چشم محشری بشود
کشيد ماهیِ نازی و کرد قهوه ای اش
که در دو برکه دو چشم شناوری بشود
نخواست ماهی زيبا اسير تُنگ شود
کشيد پلک قشنگی که تا دری بشود
و از عصاره ی انگور ريخت بر لب او
که هی شراب بريزد که ساغری بشود
ولی به آن می خالص لبی اگر برسد
خراب آن شود و بعد کافری بشود
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی









