
خواجوی کرمانی – غزل شماره 570
به بزمگاه صبوحی کنون به مجلس خاص
حیاتبخش بُود جام می به حکم خواص
ز شوق مجلس مستان نگر به بزم افق
که زهره نغمهسرایست و مشتری رقّاص
بسوز مجمر عود ای مقیم خلوت انس
بساز بزم صبوح ای ندیم مجلس خاص
بگو که فاتحه ی باب صبحخیزان را
سپیده دم بدمد حرزی از سر اخلاص
تو از جراحت دلهای خسته نندیشی
که در ضمیر نیاری که الجروح قصاص
محبّ روی تو رویم نمیتواند دید
که گفتهاند که القاص لایحبّ القاص
نه در جمال تو مشتاق را مجال نظر
نه از کمند تو عشّاق را امید خلاص
ز قید عشق تو میخواستم که بگریزم
گرفت پیش ره اشکم که لاتحین مناص
غریق لجّه ی دریای عشق شد خواجو
ولی چو دُر به کف آرد چه غم خورد غوّاص



