اشک از مژگان درین ویرانه نشکست و نریخت

بیدل دهلوی- غزل شماره 415

اشک از مژگان درین ویرانه نشکست و نریخت

خوشه‌ خشکی ‌داشت اینجا دانه‌ نشکست ‌و نریخت

زیر گردون صد هزاران سر به باد فتنه رفت

کهنه خشتی زین ندامتخانه نشکست و نریخت

در کشاکش اقتدار ارهٔ اقبال دهر

اینقدرها بسکه یک ‌دندانه‌ نشکست و نریخت

آه از آن روزی که‌ استغنای غیرت ‌زای عشق

خاک صحرا بر سر دیوانه نشکست و نریخت

سعی سر چنگ ملامت چاره‌ای سودا نکرد

موی ‌از مجنون به‌ چندین شانه‌ نشکست و نریخت

مجلس می شیشه و پیمانه‌ای بسیار داشت

هیچ‌ کس چون ‌محتسب ‌مستانه ‌نشکست‌ و نریخت

در بر این انجمن رنگی نگردانید شمع

تا قیامت هم پر پروانه نشکست و نریخت

باعث هر گریه و فریاد لطف آشناست

شیشه و صهبای ما بیگانه نشکست و نریخت

مرگ می‌باشد علاج تشنه‌ کامی های حرص

پر نشد پیمانه تا پیمانه نشکست و نریخت

تا ابد در خاک اگر جویی نخواهی ‌یافتن

آن قدح‌ کز بازی طفلانه نشکست و نریخت

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

اشک ‌ما بیدل به‌ هیچ‌ افسانه‌ نشکست ‌و نریخت

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها