
بیدل دهلوی- غزل شماره 1650
ای شعله نهال از قلمت گلشنِ کاغذ
دود از خطِ مشکین تو در خرمن کاغذ
خط نیست که گل کرد از آن کلک گهربار
برخاسته از شوق تو مو بر تن کاغذ
با حسرت دل هیچ نپرداخت نگاهت
کاش آینه میداشت فرستادن کاغذ
لخت جگرم سدّ ره ناله نگردید
پنهان نشد این شعله به پیراهن کاغذ
از وحشتِ آشوب جهان هرچه نوشتم
افشاند خط از خویش پر افشاندن کاغذ
سهل است به این هستی موهوم، غرورت
آتش نتوان ریخت به پرویزن کاغذ
با تیغ توان شد طرف از چربزبانی
در آب چو روغن نبوَد جوشن کاغذ
بر فرصت هستی مفروشید تعیّن
گو یک دو شرر چین نکشد دامن کاغذ
چون خامه خجالتکشِ این مزرعِ خشکیم
چیدیم نمِ جبهه به افشردن کاغذ
بیدل سر فوّارهٔ این باغ نگون است
تا کی به قلم آب دهی گلشن کاغذ