ای گشاد و بست مژگانت معمّای پَری

بیدل دهلوی- غزل شماره 2672

ای گشاد و بست مژگانت معمّای پَری

جام در دست است از چشم تو مینای پری

از تغافل تا نگاهت فرق نتوان یافتن

یک جنون می‌پرورد پنهان و پیدای پری

زین تمیزی چند، کز ساز حواست ظاهر است

گر بفهمی بی‌مساسی نیست اعضای پری

عالمی را حرف و صوت بی‌اثر دیوانه‌ کرد

طرفه افسون داشت بی اسم مسمّای پری

آخر آغوش خیال از خویش خالی‌ کردنست

شیشه‌ای داری دو روزی گرم کن جای پری

تا کجا گردد غبار وحشت اسباب‌، جمع

بگذر از شیرازه‌ بندیهای اجزای پری

ای بهشت آگهی! تا کی جنون وهم و ظن؟

آدمی‌ آدم، چه می‌خواهی ز صحرای پری

کارگاه حسن تحقیق از تکلّف ساده است

بیشتر بی‌نقش می بافند دیبای پری

آخر از وهم دورنگی قدر خود نشناختم

شیشه‌ها بر سنگ زد فطرت ز سودای پری

سخت محجوب است حسن‌، آیینه‌دار شرم باش

از تو چشم بسته می‌خواهد تماشای پری

هر کجا زین انجمن یابی سراغ شیشه‌ای

بی ‌ادب مگذر، عرق ‌کرده‌ است سیمای پری

بیدل از آثارِ نیرنگِ فلک غافل مباش

وضع این نُه حلقه خلخالی‌ است در پای پری

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها