
اقبال لاهوری
زبور عجم
شماره 111
قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند
ز شاه باج ستانند و خرقه می پوشند
به جلوت اند و کمندی به مهر و مه پیچند
به خلوت اند و زمان و مکان در آغوشند
به روز بزم سراپا چو پرنیان و حریر
به روز رزم خود آگاه و تن فراموشند
نظام تازه به چرخ دو رنگ می بخشند
ستاره های کهن را جنازه بر دوشند
زمانه از رخ فردا گشود بند نقاب
معاشران همه سرمست باده ی دوشند
به لب رسید مرا آن سخن که نتوان گفت
به حیرتم که فقیهان شهر خاموشند



