
اقبال لاهوری
اسرار خودی
شماره 8
در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز واجب است
راهب دیرینه افلاطون حکیم
از گروه گوسفندان قدیم
رخش او در ظلمت معقول گم
در کهستان وجود افکنده سم
آنچنان افسون نامحسوس خورد
اعتبار از دست و چشم و گوش برد
گفت سرّ زندگی در مردن است
شمع را صد جلوه از افسردن است
بر تخیل های ما فرمان رواست
جام او خواب آور و گیتی رباست
گوسفندی در لباس آدم است
حکم او بر جان صوفی محکم است
عقل خود را بر سر گردون رساند
عالم اسباب را افسانه خواند
کار او تحلیل اجزای حیات
قطع شاخ سرو رعنای حیات
فکر افلاطون زیان را سود گفت
حکمت او بود را نابود گفت
فطرتش خوابید و خوابی آفرید
چشم هوش او سرابی آفرید
بس که از ذوق عمل محروم بود
جان او وارفته ی معدوم بود
منکر هنگامه ی موجود گشت
خالق اعیان نامشهود گشت
زنده جان را عالم امکان خوش است
مرده دل را عالم اعیان خوش است
آهوش بی بهره از لطف خرام
لذت رفتار بر کبکش حرام
شبنمش از طاقت رم بی نصیب
طایرش را سینه از دم بی نصیب
ذوق روییدن ندارد دانه اش
از طپیدن بی خبر پروانه اش
راهب ما چاره غیر از رم نداشت
طاقت غوغای این عالم نداشت
دل به سوز شعله ی افسرده بست
نقش آن دنیای افیون خورده بست
از نشیمن سوی گردون پر گشود
باز سوی آشیان نامد فرود
در خم گردون خیال او گم است
من ندانم درد یا خشت خم است
قوم ها از سکر او مسموم گشت
خفت و از ذوق عمل محروم گشت




در تمثیل مغاره، افلاطون می گوید که انسان در تاریکی غار نشسته و بیرون از غار را ندیده عکس های فیل و اسب و درخت و سایر جمادات و نباتات و حیوانات را که از مقابل روزنه غار در حال عبورند بر دیوار غار می بیند و چون در غار محبوس است از رویت حقیقت عکس ها عاجز است و لاجرم سایه های فیل و سایر اشیا را بر دیوار، حقیقت وجود آن ها می پندارد….
مولوی نیز در تمثیل مرغ در پرواز و صیاد ابله که به دنبال صید سایه پران بر خاک دوان است حقیقت را نه در محسوسات این جهانی که در موجودات آن جهانی می بیند و در نتیجه کل هستی محسوس را به سان سایه مرغی می داند که اصل آن در هوا است و صیاد که همان انسان است از دیدن آن اصل عاجز است و ابلهانه به دنبال صید سایه روان است….