کس چون تو به عقل زندگانی نکند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 127 کس چون تو به عقل زندگانی نکند در شیوه ی عشق مهربانی نکند ای یار سبک روح ز وصلت امشب شادم اگر این صبح گرانی نکند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 127 کس چون تو به عقل زندگانی نکند در شیوه ی عشق مهربانی نکند ای یار سبک روح ز وصلت امشب شادم اگر این صبح گرانی نکند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 126 کردی به سخن پریرم از هجر آزاد بر وعده ی بوسه دی دلم کردی شاد گر زآنچه پریر گفته ای ناری یاد باری سخنان دینه بر یادت باد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 125 قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد با من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد چون زلف دراز تو شبی می باید تا با تو بگویم که فراق تو چه کرد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 124 غم با لطف تو شادمانی گردد عمر از نظر تو جاودانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی گردد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 123 شوی زن نوجوان اگر پیر بود تا پیر شود همیشه دلگیر بود آری مثل است این که گویند زنان در پهلوی زن تیر به از پیر بود
مهستی گنجوی – رباعی شماره 122 شهری زن و مرد در رخت می نگرند وز سوز غم عشق تو جان در خطرند هر جامه که سالی پدرت بفروشد از دست تو عاشقان به روزی بدرند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 121 شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند وز جام بلا چگونه می زهر چشند ار راز نهان کنند غمشان بکشد ور فاش کنند مردمانش بکشند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 120 شاهان چو به روز بزم ساغر گیرند بر ساز و نوای چنگ چاکر گیرند دست چو منی که پایبند طرب است در خام ندوزند که در زر گیرند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 119 شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جمله ی خسروان تو را تحسین کرد تا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل ننهد پای زمین سیمین کرد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 118 شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد زین عورت بیچاره دعا بس باشد من گاو نیم نه شاخ در خورد من است ور گاو شوم شاخ دو تا بس باشد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 117 سوزت همه گرد جگرم می گردد غم های تو بر گرد درم می گردد می گردد در سرم سپردن به تو جان وز هر چه جز این است سرم می گردد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 116 سودازده ی جمال تو باز آمد تشنه شده ی وصال تو باز آمد نو کن قفس و دانه ی لطفی تو بپاش کان مرغ شکسته بال تو باز آمد