چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 40 چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت تا فرمایی به لعل گوهرزایت دستی به صد انگشت زنم در زلفت بوسی به هزار لب نهم بر پایت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 40 چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت تا فرمایی به لعل گوهرزایت دستی به صد انگشت زنم در زلفت بوسی به هزار لب نهم بر پایت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 39 چون دیده مرا فتاده گفتا چه کسی ست کز وی اثری نمانده الا نفسی ست گفتم که: منم کشته ی دیرینه ی تو گفتا: تو کدامی؟ که مرا کشته بسی ست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 38 چون دلبر من به نزد فصّاد نشست فصّاد سبک بجست و دستش دربست چون تیزی نیش بر رگ او پیوست از کان بلور شاخ مرجان برجست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 37 (1) چون با دل تو نیست وفا در یک پوست در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست بس بس که شکایت تو ناکرده به است رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست واژگان دشوار: 1-این شعر به “ادیب صابر” نیز منسوب است، اما در سفینه ی … ادامه
مهستی گنجوی – رباعی شماره 36 چندان که خواهی غم و رنجوری هست در دوستیت آفت مهجوری هست هنگام وداع است چه میفرمایی یک ساعته دیدار تو دستوری هست؟
مهستی گنجوی – رباعی شماره 35 جوله بچه ای که جان و دل خسته ی اوست از تار دو زلفش تن من بسته ی اوست بی پود چو تار زلف در شانه کند زان این تن زار گشته پیوسته ی اوست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 34 جانا دل مسکین من این کی پنداشت کز وصل توام امید بر باید داشت آسوده بدم با تو فلک نپسندید خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت
مهستی گنجوی – رباعی شماره 33 ترکم سوی آماجگه آمد سرمست وز چهره ی خود تیر و کمان اندر دست هر تیر که چون منش ز خود درانداخت نالان نالان برفت و در خاک نشست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 32 (1) تا شاه رخت ملک بهاری بگرفت هر یک ز میانه پیشکاری بگرفت شد غمزه وزیر و ابرویت حاجب خاص لعلت ز میانه آبداری بگرفت واژگان دشوار :1– این شعر در نزهة المجالس به نام رضیه گنجوی آمده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 31 تا خسته دلم به عشقت اندر پیوست دانی که همه فضول بنهاد ز دست چندان که تو خواهی ز تو نومیدی هست خود را به رسن بر تو همی نتوان بست
مهستی گنجوی – رباعی شماره 30 تا با زنخ تو آشنا شد ریشت بر روی تو انگشت نما شد ریشت ریش آوردی و کنده ای میدانم ور زانکه نکنده ای کجا شد ریشت؟
مهستی گنجوی – رباعی شماره 29 پیش در آن دکان قصاب گویست هر لحظه به تازگی در او خون نویست خون چو منی کجا برش دارد قدر جایی که هزار خون ناحق به جویست