جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبار
مهستی گنجوی – رباعی شماره 148 جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبار دلتنگی من بس است دل تنگ مدار تو معشوقی گریستن کار تو نیست کار من بیچاره به من باز گذار
مهستی گنجوی – رباعی شماره 148 جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبار دلتنگی من بس است دل تنگ مدار تو معشوقی گریستن کار تو نیست کار من بیچاره به من باز گذار
مهستی گنجوی – رباعی شماره 147 ای لعل تو تا لاله ی بستان بهار بادام توام زآب رزان داده خمار در حسرت شفتالویت ای سیب زنخ رنگم چو به است و اشک چون دانه ی نار
مهستی گنجوی – رباعی شماره 146 ای پور خطیب گنجه پندی بپذیر بر تخت طرب نشین به کف ساغر گیر از طاعت و معصیت خدا مستغنی است داد دل خود تو از می و دلبر گیر
مهستی گنجوی – رباعی شماره 145 (1) آهیخت پریر لاله ز آتش خنجر دی نیلوفر فکند بر آب سپر ای باد زره بر سمن امروز بدر و ای خاک ز غنچه ساز فردا مغفر واژگان دشوار: 1-این شعر در دیوان مسعود سعد سلمان آمده است !
مهستی گنجوی – رباعی شماره 144 اشتربانا چو عزم کردی به سفر مگذار مرا خسته و زاینجا مگذر گر اشتر با تو از پی بارکشیست من بارکش غمم مرا نیز ببر
مهستی گنجوی – رباعی شماره 143 از من صنما قرار مستان آخر مشکن به جفا و جور پیمان آخر گر نامه ی من همی نیرزد به جواب این بی معنی ببین و برخوان آخر
مهستی گنجوی – رباعی شماره 142 هر گه که دلم فرصت آن دم جوید کز صد غم دل با تو یکی برگوید نامحرم و ناجنس در آن دم گویی از چرخ ببارد از زمین بروید
مهستی گنجوی – رباعی شماره 141 (1) هر کارد که از کشته ی خود برگیرد و اندر لب و دندان چو شکّر گیرد گر باز نهد بر گلوی کشته ی خود از ذوق لبش زندگی از سر گیرد واژگان دشوار:1– این رباعی در دیوان “اوحدالدین کرمانی” نیز آمده است!
مهستی گنجوی – رباعی شماره 140 هر شب دل من چنان بسوزد در ناله ی او جهان بسوزد تو هم ز دلم نمی کنی یاد ترسی که تو را زبان بسوزد
مهستی گنجوی – رباعی شماره 139 هر تیر که آن ترک سبک سایه زند بر سینه ی عاشقان بی مایه زند ترکی است که از غایت چابک دستی اندر شب تیره جفته بر خایه زند
مهستی گنجوی – رباعی شماره 138 نقاش ازل تا دل من خون نشود شوق دل من چو حسنت افزون نشود از مشک خطی به گرد روی تو کشید تا حُسن تو از دایره بیرون نشود
مهستی گنجوی – رباعی شماره 137 نجار که در پسته ی او خنده بود عکس رخ او چو مهر تابنده بود باز از سر تیشه چون کند کنده گری حقا که اگر نظیر او کنده بود