ای چنگ، سرافگنده چو هر ممتحنی
عمعق بخارایی – رباعی شماره 21 ای چنگ، سرافگنده چو هر ممتحنی در پای کشان زلف، چو محبوب منی گر حلق تراست خشک، پس در چه فنی؟ هم خشک زبانی تو و هم تر سخنی
عمعق بخارایی – رباعی شماره 21 ای چنگ، سرافگنده چو هر ممتحنی در پای کشان زلف، چو محبوب منی گر حلق تراست خشک، پس در چه فنی؟ هم خشک زبانی تو و هم تر سخنی
عمعق بخارایی – رباعی شماره 20 یک دم نشود که دردم افزون نکنی چو عادت خویت این بود، چون نکنی؟ دلداری بر من یقین که داری در دل لیکن نکنی، تا جگرم خون نکنی
عمعق بخارایی – رباعی شماره 19 نه در ره اقرار قراری داری نه از صف انکار کناری داری می پنداری که کار تو سرسری است؟ کوته نظرا، دراز کاری داری
عمعق بخارایی – رباعی شماره 18 با یارم اگر نیست ره دیداری آرید به بالین منش یک باری تا گر من دلخسته نبینم رویش او کشته ی خویش را ببیند باری
عمعق بخارایی – رباعی شماره 17 رفتیم ز خدمت تو، دل خون کرده دل خون شده و ز دیده بیرون کرده قد چو الف به عشق چون نون کرده خاک ره و پشت موزه گلگون کرده
عمعق بخارایی – رباعی شماره 16 مردان سازند جای در خانه ی زین باشند زنان خانه نشین همچو نگین برعکس بود کار من بی دل و دین در خانه ی زین زن و منم خانه نشین
عمعق بخارایی – رباعی شماره 15 خط تو، که چون مشک شد از خامه ی حسن طغرای ملاحت است و سر نامه ی حسن خورشید، کز اوست گرم هنگامه ی حسن در نیل زد از رشک رخت، جامه ی حسن
عمعق بخارایی – رباعی شماره 14 نوری ز جمال خود به روزن فکنم برقی ز وصال خود به خرمن فکنم من خار ره تو، من خس باغ توام در هم فکنم زود و به گلخن فکنم
عمعق بخارایی – رباعی شماره 13 چون نعره زنان قصد به کوی تو کنم جان در سر کار آرزوی تو کنم در هر نفسم هزار جان می باید تا رقص کنان نثار روی تو کنم
عمعق بخارایی – رباعی شماره 12 از واقعه ی روز پسین می ترسم از حادثه ی زیر زمین می ترسم گویند مرا: از چه سبب می ترسی؟ از مرگ گلوگیر چنین می ترسم
عمعق بخارایی – رباعی شماره 11 تا بود همیشه خون روان بود از دل وین بیشه تمام، ارغوان بود از دل بر هر سر خار، صد نشان بود از دل با این همه، عشق سرگران بود از دل
عمعق بخارایی – رباعی شماره 10 ساز تو چو نون و میمی آید به مثال وین قامت چون الف از آن هر دو چو دال خورشید چو تو نبیند اندر یک حال یک دست گرفته بدر، یک دست هلال