بایگانی‌های زندگی خواب ها - ادبستان شعر پارسی

در تاریکی بی آغاز و پایان

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 16 بی پاسخ در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد سایه ای در من فرود آمد و همه ی شباهتم را در ناشناسی خود … ادامه

پس از لحظه های دراز

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 15 سفر پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند و هنوز من ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم که به راه افتادم پس از لحظه های دراز … ادامه

نوری به زمین فرود آمد

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 14 برخورد نوری به زمین فرود آمد دو جا پا بر شن های بیابان دیدم از کجا آمده بود؟ به کجا می رفت؟ تنها دو جا پا دیده می شد شاید خطایی پا به زمین نهاده بود. ناگهان جاپاها به راه افتادند روشنی همراهشان می خزید جاپاها … ادامه

از مرز خوابم می گذشتم

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 13 نیلوفر  از مرز خوابم می گذشتم سایه ی تاریک یک نیلوفر روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود کدامین باد بی پروا دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها در مرداب بی ته آیینه ها … ادامه

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 12 مرغ افسانه پنجره ای در مرز شب و روز باز شد و مرغ افسانه از آن بیرون پرید میان بیداری و خواب پرتاب شده بود بیراهه ی فضا را پیمود چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست تپش هایش با مرداب آمیخت مرداب کم کم … ادامه

در باغی رها شده بودم

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 11 باغی در صدا در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟ هوای باغ از من می گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید آیا … ادامه

مرداب اتاقم کدر شده بود

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 10 لحظه ی گمشده مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنیدم زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد. در باز شد و او با فانوسش به درون وزید زیبایی رها … ادامه

در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 9 لولوی شیشه ها در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود ! نگاهت به حلقه ی کدام در آویخته؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد نسیم از دیوارها می تراود گل های قالی می لرزد ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند باران … ادامه

گیاه تلخ افسونی شوکران بنفش خورشید را

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 8 پاداش گیاه تلخ افسونی شوکران بنفش خورشید را در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم و در آیینه ی نفس کشنده ی سراب تصویر تو را در هر گام زنده تر یافتم در چشمانم چه تابش‌ها که نریخت و در رگ هایم چه عطش ها … ادامه

ریشه ی روشنی پوسید و فرو ریخت

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 7 مرز گمشده ریشه ی روشنی پوسید و فرو ریخت و صدا در جاده ی بی طرح فضا می رفت از مرزی گذشته بود در پی مرز گمشده می گشت کوهی سنگین نگاهش را برید صدا از خود تهی شد و به دامن کوه آویخت : پناهم … ادامه

باران نور که از شبکه ی دهلیز بی پایان فرو می ریخت

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 6 گل کاشی باران نور که از شبکه ی دهلیز بی پایان فرو می ریخت روی دیوار کاشی گلی را می شست مار سیاه ساقه ی این گل در رقص نرم و لطیفی زنده بود گفتی جوهر سوزان رقص در گلوی این مار سیه چکیده بود گل … ادامه

پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم

سهراب سپهری – مجموعه زندگی خواب ها شماره 5 پرده پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم پرده نفس می کشید دیوار قیر اندود ! از میان برخیز پایان تلخ صداهای هوش ربا ! فرو ریز لذت خواب می فشارد فراموشی می بارد پرده نفس می کشد شکوفه ی خوابم می پژمرد … ادامه